آرسن لوپن ایران

[ad_1]

 

برخی ازروزنامه نگاران ایران سید مهدی بلیغ را آرسن لوپن ایران لقب داده اند. وی یکی از باهوش ترین و زبده ترین و در عین حال جسور ترین، سارقین و کلاهبرداران ایرانی بود که در مورد دزدی‌ها و کلاهبرداری‌های عجیب و حساب شده او ، روایات و داستان‌های بسیار نقل می‌شود.

بیست

سید مهدی بلیغ به زبان‌های عربی و انگلیسی کاملا مسلط بود. او که از نبوغ و هوش سرشاری برخوردار بود در اعمال کلاهبرداری و دزدی از ترفندهای بسیارزیرکانه و ابتکاری استفاده می‌کرد و خودش می‌گفت از انجام دزدی‌ها و کلاهبرداری‌هایپیچیده و برنامه ریزی شده لذت می‌برد. در واقع بیشتر این کارها را برای ارضای روحی و روانی خود انجام می‌داد

ماجرای جرایم بلیغ بسیار جالب و خواندنی است، اما پس از انقلاب سال‌های پیری خود را در خانه محقری در خیابان امیریه جنوبی تهران می‌گذرانید

بیست

اما بلیغ، نه به خاطر کلاهبرداری‌هایش پای چوبه دار رفت و نه به خاطر فرارهای مکرری که در کارنامه‌اش ثبت شده بود و نه حتی به اتهام قتلی که به انجام آن متهم بود بلکه او به اتهام نگهداری مواد مخدر همراه شش قاچاقچی مواد مخدر در ناصرخسرو تهران و محله معروف به عرب‌ها دستگیر و به دستور صادق خلخالی سحرگاه بیستم فروردین ۱۳۶۰ به دار آویخته شد.

حکایت ختنه سوران بارون برگرفته از کتاب هزاردستان نوشته اسکندر دلدم:

صبح یکی از روزهای اسفند ماه، سید مهدی بلیغ با ان قد نسبتا بلند و اندام لاغر وارد جواهر فروشی بارون شد و از جیبش یک حلقه انگشتر برلیان فوق العاده مجلل بیرون آورد مقابل چشمان مشتاق بارون مگردیچ گرفت و بی مقدمه با لحن بازاری گفت: طالب هستید؟

بارون با چشمان گشادی حلقه تنگ را مدتی نگریست و هنگامی که قیمت آن را پرسید سوءظن شدیدی به قلبش راه یافت. چه، ناشناس شیک پوش با لبخندی گفت: «سه هزار تومان»!!

بارون مگردیچ می دانست اقلا هفت هزار تومن قیمت حلقه است. ولی ناشناس با لحنی صادقانه گفت: البته قیمت این حلقه خیلی زیادتر از این هاست و دکتر «شلوخیم» هم که به تازگی از وین به تهران آمده، مقدار زیادی جواهرات با خود دارد. اگر شما مرا راضی نگهداردید می توانیم کلیه جواهرات او را به قیمت نازلی برایتان خریداری کنم.

برای اینکه هیچگونه خیالی هم به خاطرتان راه نیابد انگشتر را پیش شما می گذارم و فردا ساعت ۴ بعد از ظهر خواهم آمد که به اتفاق برای دیدن جواهرات دکتر برویم. سپس با دست سلام دوستانه داده و خارج شد.

بلیغ پس از خروج از جواهر فروشی بارون مگردیچ در خیابان استانبول، به مطب دکتر «ر- ح» رفته و پس از معرفی خود به عنوان یک ارمنی اضهار داشت: برادر من به دختری افغانی که در خیابان شاه رضا ( انقلاب کنونی ) مسکن دارد سخت عاشق شده است و پس از مدتها فراق و قهر و امتناع، عجالتا قبول کرده اسلام بیاورد تا وسایل عروسی از هر حیث فراهم گردد؛ ولی فامیل دختر حکم کرده اند داماد قبل از ادای شهادتین باید «ختنه» شود!! در این صورت تصدیق می فرمائید که برادر من چاره ای جز‌ «ختنه» کردن ندارد.

آیا ممکن است شما در مقابل ۳۰۰ تومان فردا ساعت ۴ بعد از ظهر انجام این معامله دلچسب را قبول کنید!؟

ضمنا موضوع دیگری که لازم است عرض کنم این است که برادرم چون فوق العاده ازاین کار و سپردن خود به تیغ جراح وحشت دارد، به هیچ وجه نباید بفهمد برای عمل جراحی به اینجا آمده است بلکه باید قبلا در فنجان قهوه او قدری داروی بیهوشی بریزید که عمل بدون دردسر انجام پذیرد.

دکتر که مردی فوق العاده دل رحم و در عین حال ساده و بی شیله پیله بود این کار را پذیرفت تا به قول خودش خدمتی هر جند کوچک ! در رسیدن عاشق دلباخته ای به مشوق انجام داده باشد.

دکتر صد تومان به عنوان ودیعه و پیش پرداخت گرفت و در حالیکه سرش را به علامت رضایت تکان می داد با شوخ طبعی گفت : «البته در راه عشق باید سر باخت!»

روز بعد چهار بعد از ظهر بارون مگردیچ و سید مهدی بلیغ صحبت کنان به طرف محکمه دکتر می رفتند! ربع ساعت بعد ، در سالن پذیرایی دکتر ، سه نفر به دور میز گرد نشسته و فنجان  های قهوه خوری خود را تازه تمام کرده بودند.

مدتی از سردی هوا و نیامدن باران صحبت شد ولی بارون مگردیچ کاملا مواظب بود درمعامله جواهرات ! کلاه سرش نرود ….. اما کم کم احساس کرد سرش به دوران افتاده وچشم هایش سیاهی می روند! به انتهای وحشت برای برخاستن حرکتی به خود داد ولی نتوانست برخیزد ، سرش بر رئی سینه خم شد و پس از چند لحظه  روی مبل به خواب سنگینی فرو رفت!

پرستار ها به سرعت لباس های بارون مگردیچ را درآورده خودش را روی تخت عمل خوابانیدند . دکترها و پرستارها با عجله در رفت و آمد بودند و تند تیز چسب و پنبه و الکل می آوردند ! پس از نیم ساعت به میمنت و مبارکی «ختنه سوران» نوزاد ۵۵ ساله به پایان رسید ! و دکتر عرق ریزان از اتاق عمل بیرون رفت.

برادر قلابی بارون هم در حالیکه لباسهای بارون را تا می کرد با مهارت دسته کلید مغازه را از جیب های او بیرون کشید به سرعت در جبی بغل خود جا داد . سپس قدری راجع به حال مریض با دکتر صحبت کرد و به بهانه گرفتن نسخه و دارو از محکمه دکترخارج شد و یک ساعت بعد در حالیکه جواهرات بارون مگردیچ را در چمدان کوچکی ریخته بود در یکی از محله های جنوب شهر به کافه ای داخل شد تا به سلامتی این شکار زخمی حلال!! گیلاسی بزند.

بارون مگردیچ فلک زده پس از ساعتی چشمان خواب آلودش را گشود و در منتهای تعجب حس کرد قسمتی از بدنش را نوار پیچ کرده اند! بی اختیار ناله وحشت انگیزی از گلویش خارج شد و فریاد زد: « اینجا کجاست ؟ … چرا من نوار پیچ شده ام ؟»

دکتر با لبخندی شیرینی گفت: «وحشت نکنید ! عمل به خیر و خوشی گذشت و همانطور که به برادرتان هم گفتم شما در راه عشق سر باختید ! ولی غصه ندارد سر خودتان سلامت!!!

بارون از این حرف های مبهم و گوشه دار عصبانی شد فریاد زد: «آقا این چه وضعی است ؟! اگر جواهر دارید بیاورید و گرنه چرا مرا مسخره کرده ای؟

سپس حرکتی به خود داد که از تخت برخیزد اما سوزش شدیدی در خود احساس کرد ودوباره با بی حالی به روی تخت افتاد!

دکتر که از این حالت جدی «بارون مگردیچ» سوءظنی به خاطرش افتاده بود با قیافه جدی پرسید : « مگر شما برای ختنه کردن اینجا نیامده بودید؟»

مگردیچ که تازه فهمیده بود کجایش را بریده اند با تعجب و تاثر گفت: «ختنه ؟! ختنه ؟!» و از شدت تاثر جیغ کشید و مجددا بیهوش شد!!

دو روز بعد با پست شهری بسته ای با کاغذی به این مضمون برای دکتر «ر- ح» رسید: ختنه سوران نو رسیده بارون مگردیچ را با تمام ملحقات آن به حضرتعالی که این عمل پر افتخار را انجام داده اید صمیمانه تبریک عرض می کنم و برای یاد بود یک عدد تیغ دلاکی جوف بسته تقدیم می دارم.

ارادتمند : رهین منت ابدی شما

یک هفته بعد مگردیچ در حالیکه به جای شلوار یک عدد لنگ حمام به دور کمر خود پیچیده بود دکان خودش را جارو می کرد و در قفسه های خالی آن ، چند تکه کالباس وژانبون آویزان کرده بود!!!!!!!!

بیست

فروش کاخ دادگستری

مهدی در ایام فعالیت مجرمانه در طراری و کلاهبرداری تا آنجا پیش رفته بود که یک بار ساختمان کاخ دادگستری تهران را فروخت. البته حکایات در مورد مشتری‌ای که کاخ دادگستری را خریده، متفاوت است.

برخی می‌گویند یک شیخ عرب خریدار بوده، عده‌ای می‌گویند طعمه بزرگ‌ترین کلاهبرداری بلیغ که جلوی در سفارت انگلیس شکار شدند، دو توریست آمریکایی بودند که به‌دنبال خرید یک هتل در ایران بودند.

یکی از روزنامه‌ها هم نوشته طعمه نگونبخت، مردی بود که با فروش چند هکتار از زمین‌هایش در یک آبادی، پول هنگفتی به دست آورده بود و قصد داشت در تهران املاکی بخرد.

به هر حال، ماجرا از این قرار بود که بلیغ پس از ملاقاتی که با خریدار در دفترش داشته به او پیشنهاد خرید یک ساختمان بزرگ و مجلل را به قیمت بسیار مناسب داد.

این ساختمان، کاخ دادگستری بود که در خیابان خیام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستری از آن استفاده می‌شود. قرار بازدید از کاخ برای فردای روز ملاقات گذاشته شد.

پس از آن مهدی به کاخ دادگستری رفت و با تطمیع اتاقدار وزیر دادگستری وقت، دفتر کار وزیر را برای مدت یک‌ساعت اجاره کرد.

او در ادامه نقشه‌اش در روز قرار و قبل از آمدن مشتری‌، ۲۰۰ جفت دمپایی پلاستیکی تهیه کرد و جلوی در اتاق‌های کاخ که یک ساختمان اداری محسوب می‌شد ـ اما در آن ساعت خالی بود ـ گذاشت.

خریدار سروقت آمد و مهدی به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را نشان داد و وقتی مشتری‌ خواست داخل اتاق‌ها را ببیند،‌ به بهانه بودن مسافران و نشان‌دادن دمپایی‌ها، از این کار خودداری کرد.

به این ترتیب، مشتری، ساختمان را پسندید و به پول رایج آن زمان ۵۰۰ هزار تومان پرداخت و خوشحال از این معامله پرسود، برای تحویل ساختمان زمانی را مقرر کرد.

خریدار ۱۰ روز بعد که برای تحویل مراجعه کرد، فهمید چه کلاه بزرگی بسرش رفته است. صحنه جالب زمانی به وجود آمد که مرد فریب‌خورده وارد یکی از دادگاه‌ها شد و به قضات حاضر اعتراض کرد که چرا ساختمان را تخلیه نکرده‌اند. گفته می‌شود همان روز معامله، مهدی به مصر فرار کرد و بعد از چند ماه زندگی در آنجا به ایران بازگشت.

بیست

همچنین فرارهای خارق‌العاده او شاید هیچ‌وقت دیگر تکرار نشود. یک بار موقعی که در کویت دستگیر و به ایران منتقل می‌شد وسط خلیج‌فارس خود را به دریا انداخت و موفق شد از دست شرطه‌های کویتی و کوسه‌های هولناک و خونخوار آب‌های خلیج‌فارس بگریزد.

مهدی به زبان‌های عربی و انگلیسی کاملا مسلط بود. او که از نبوغ و هوش سرشاری برخوردار بود در کلاهبرداری و دزدی از ترفندهای بسیار زیرکانه و مبتکرانه استفاده می‌کرد. خودش می‌گفت: «از انجام دزدی‌ها و کلاهبرداری‌های پیچیده و برنامه‌ریزی‌شده لذت می‌برم.» این گفته نشان می‌دهد در واقع بیشتر این کارها را برای ارضای روحی ـ روانی خود انجام می‌داد.

مهدی با کلاهبرداری‌های کوچک روزگار می‌گذراند، اما این کارها برای مردی با هوش او کارهایی کوچک محسوب می‌شد.

بیست

بسیاری او را یک کلاهبردار ذاتی می‌دانند که حتی در زندان هم دست از حیله‌گری برنمی داشت؛ او تلویزیون زندان را به یکی از زندانیان به قیمت ۱۰۰تومان فروخت و وقتی آن زندانی بعد از آزادی تلویزیون را زیر بغل زد و می‌خواست آن را با خود ببرد، فهمید چه کلاهی بر سرش رفته و مضحکه بقیه شد

 

علافی های یه نفر بیکار 
| لینک ثابت |

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *