من انیشتین هستم: قسمت اول

[ad_1]

ترول فوتبال – قسمت اول: چرا انیشتین وارد فوتبال شد

سلام

اسم من منوچهر مناسبه. من بیست سالمه و دانشگاه نرفتم… در حقیقت دانشگاه رو در سطحی ندیدم که بخوام واردش بشم… البته این‌که رتبه یکی مونده به آخر کنکور شدم هم تو این مساله بی‌تاثیر نبود! معلمای من همیشه به من می‌گفتن انیشتین، لحنشون چندان خوب نبود اما بهتر از این بود که با لحن خوب بهم بگن تتلو! الان بیکارم. بابام خیلی دوس داشت برم تو کارخونش کار کنم و من هم یه مدت کار کردم ولی بعدا با جمله “انیشتین دیگه این دور و برا نبینمت” پدرم مواجه شدم و دیگه به کارخونه نرفتم

داستان من از جایی شروع میشه که پدر و مادر من تو سن بیست سالگی تصمیم گرفتن که من ازدواج کنم و دختری به اسم مهسا رو انتخاب کردن و ما به خواستگاری مهسا رفتیم. همه‌چی از اون شب خواستگاری شروع شد…

پدر مهسا: خب آقا منوچهر یکم از خودتون بگین…

من: با نام خدا و با صلوات بر محمد و آل محمد و با تشکر از شما که اجازه خواستگاری به ما دادین و با درود بی‌کران به شهدای حادثه تروریستی تهران، من منوچهرم.

پدر مهسا: اسمتونو که میدونم! یکم بیشتر درباره خودتون بگین.

من: من منوچهر مناسبم!

پدر مهسا: انیشتین! شغلتو بگو

من: بیکارم

پدر مهسا: خونه؟ ماشین؟

من: به ترتیب، ندارم، ندارم

پدر مهسا: خب الان من به چیه تو باید دختر بدم؟

من: بابام کارخونه داره!

پدر مهسا: مهسا جان برین تو اون اتاق حرفای خودتونو بزنین ببینین تفاهم دارین یا نه. من مشکلی ندارم

(در اتاق)

مهسا: خب آقای منوچهر بفرمایید

من: نه خواهش‌ می‌کنم… شما بفرمایید

مهسا: خب باشه… طرفدار کدوم تیم فوتبال هستین؟

من: قاعدتا الان باید درباره رنگ مورد علاقت می‌پرسیدی؟

مهسا: نه خب برای من فوتبال تو اولویته.

واقعیت اینه که من هیچوقت فوتبالی نبودم. من از بچگی همراه مامانم بشدت برنامه‌های آشپزی تلویزیون دنبال می‌کردیم و همینه که دانش فوتبالی من با دانش فوتبالی یک بلدرچین نابالغ برابری می‌کنه…

مهسا: واسه این‌که طرفدار کدوم تیم هستین فکر می‌کنین؟

من: نه… راستش… من طرفدار تیم‌ملیم!

مهسا: نه منظورم باشگاهه.

من: آهاااا… من باشگاه سر کوچه‌مون میرم… ببین پشت بازو رو.

مهسا: انیشتین! منظورم باشگاه فوتباله!

من: ببین بنظرم پایه‌های زندگی صداقته و صداقت حکم میکنه که بگم من تو عمرم فوتبال ندیدم!

مهسا: فوتبالی نیستی؟ من شرطم اینه که شوهرم بازیکن فوتبال باشه!

من: بله؟

مهسا: ببین منوچ… شوهر دوست من جراح مغز و اعصابه، من باید با یکی ازدواج کنم که درآمدش از شوهر دوست من بیشتر باشه. کی بهتر از یه بازیکن فوتبال؟

همون لحظه که شرطشو گفت باید می‌رفتم اما نتونستم… آخه مهسا خیلی امرسان بود، بیش از حد امرسان بود…

من: قبوله

مهسا: واقعا؟

من: آره. من تا یه هفته دیگه بازیکن یه تیم معتبرم

مهسا: مطمئنی دیگه؟

من: آره بابا… آخرین باری که اینقدر مطمئن بودم مربوط به دوران زایمانمه که مطمئن بودم دیگه وقتشه بیام

مهسا: خب من یه هفته از بابام وقت میگیرم فک کنم، تو هم تو این یه هفته برو دنبال تیم. اوکی؟

من: حله اوکی

و من دنبال تیم رفتم که کاش نمی‌رفتم…

داستان سریالی “من انیشتین هستم” رو هر چهارشنبه از سایت ترول فوتبال می‌تونین بخونین.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *